بنظر آرام و خیلی سربه زیر می آمد. چیزی ناشناخته از او را، درون خود جستجو می کردم. نمی دانم چرا ولی همه چیز دست به دست هم داد تا ما به هم نزدیک شویم، در حالی که او حتی مرا نمی شناخت یا حداقل اینطور وانمود می کرد.
از اول زندگیم که من به خاطر دارم، برایم ۶ آبان هر سال با دیگر روزها تفاوتی نداشت… تا این که او! آمد… اینقدر این روز برایم مهم شد که در تمام دوران دانشگاه حاضر نبودم در سررسید و دفتریادداشتم در صفحه این روز چیزی بنویسم… صفحه این روز را میکندم و همانطور سفید در [...]
مادر، افسوسِ جوانی ام را می خورد که چگونه به نوشتن خطهای رنگی می گذرد … با التماس و گریه، قلمم را خشک کرده ولی خوب می دانم این دوران هم می گذرد… پرنده های کوچک نقره ای، در مورد نوشته های من موضع نگیرید… شاید این آخرین سطر من است لطفاً حرفهای منو جدی بگیرید…
استیو جابز مرد متفاوت جهان دیجیتال، همه علاقه مندان به فناوری اطلاعات را از امروز با تمام خدمات و نوآوری های خلاقانه اش تنها گذاشت…
این خطوط را به زنجیر کشیدم تا بگویم می خواهم مَتَلک بگویم و بعد از خواندن متن هایم شادتان کنم و دوست دارم از پسرخاله و فامیلهایم و اتفاقات روزمره ام برایتان بگویم ولی، ولی صد حیف که وقتی پا از خانه بیرون می گذارم نمی توانم از کنار بعضی از چیزها بی تفاوت بگذرم…
خبر قبولی دانشگاه رو وقتی شنیدم زیاد خوشحال نشدم چون می دانستم شاید نتونم از عهده خرج و مخارجش بربیام. روزآخر ثبت نام، اوایل بهمن بود البته زیاد هوا سرد نبود. ساعت 12 ظهر بود که داداشم بهم خبر داد پول ثبت نام جور شده ؛سریع از سرکار (رنگ کاری ساختمان) به خونه اومدم و چون می ترسیدم وقت ثبت نام بگذره با همون سر و وضع رنگی، لباس سفید نو را به تن کردم و پیش به سوی دانشگاه رفتم…
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید… دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد!…
وقتی گفت خودت بهتر از هرکسی میتونی به خودت کمک کنی، تو دلم گفتم بازم حرف تکراری می خواد بزنه!… وقتی برایم خواند آنچه را که برای من سیاهه کرده بود، تازه فهمیدم چقدر خوب مرا فهمیده! پس اشتباه می کردم که حرف هایش ارزش یکبار شنیدن را دارد!…
میان انبوه برگ های بزرگ و سبز درخت، آن پشت ها، برگی بود که دست نوازش و گرم آفتاب به او نرسیده بود!
آن را دیدم و کمی براندازش کردم.
از سفرهای کوتاه چند روز گذشته و فعالیت های کاری روزانه تا نگهداری از باغچه کوچک خانه پدربزرگ، همگی بهانه ای و شاید وسیله ای برای رهایی هر چند کوتاه از ذهن مشغولی های امروز زندگی ام بوده است!